| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| قسم |
در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وکیلم دل، و حضار جمعی از عاشقان. قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و محکوم شدم به تنهایی و مرگ. کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند: دوستت دارم. |
|
| |
| جمعه 23 فروردین ماه سال 1387 |
| پسر بچه |
پشت پنجره ایستاده است
با دستانش پرده را کنار زده
و به پسر بچه ای نگاه می کند
که امروز جای خالی پیر مرد سیگار فروش را پرکرده...
|
|
| |
| دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387 |
| دل... |
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند؛ خنده ای کرد و
دل ز دستانم ربود؛ تا به خود باز آمدم او رفته بود؛ دل ز دستش روی خاک افتاده بود؛
جای پایش روی دل جا مانده بود... |
|
| |
| جمعه 10 اسفند ماه سال 1386 |
| من؛ تو... |
احمقانه ترین کار را تو کردی گفتی خداحافظ،
عاشقانه ترین کار را من کردم و گفتم هر چی تو بگی...
|
|
| |
| جمعه 26 بهمن ماه سال 1386 |
| ولنتاین... |
در این دنیای تاریک و سرد همه چیز خواهد مرد
اما فقط یک چیز زنده می ماند و آن هم یک عشق واقعی ست...
happy valentine day
|
|
| |
| جمعه 19 بهمن ماه سال 1386 |
| او... |
دیگر می روم بدون او دنیا را نمی خواهم ؛
دنیا مواظبش باش...
|
|
| |
| جمعه 12 بهمن ماه سال 1386 |
| امتحان |
به من می گفت : آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم . . .
باورم نمی شد فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . !
سالهاست که در تنهایی پژمرده ام
کاش امتحانش نمی کردم... |
|
| |
| جمعه 12 بهمن ماه سال 1386 |
| جواب |
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ گفت آغازش سراسر بندگیست
گفتمش پایان آن را هم بگو گفت: پایانش همه شرمندگیست
گفتمش درمان دردم را بگو گفت: درمانی ندارد، بی دواست
گفتمش یک اندکی تسکین آن؟ گفت تسکینش همه سوز و فناست... |
|
| |
| یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386 |
| نفرین |
نفرین به عشق به عاشقی...
|
|
| |
| جمعه 5 بهمن ماه سال 1386 |
| یک شب... |
یک شب خوب تو آسمون
یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت :
کنارتم تا آخرش تا پای جون
ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون
ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون
ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون
حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون ... |
|
| |
| سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386 |
| اگر با خنده ات برایم رویا بسازی... |
اگرخنده زلبهایم گریزد
اگر اشک ز چشمانم بریزد
اگر با اشک خود دریا بسازنم
اگربا خنده خود رویا بسازم
اگر دردت شود با من هم آغوش
اگر یادت شود از دلم فراموش
بدان تا دم مرگ دوستت دارم...
از طرف علی تقدیم به تک ستاره ی زندگی ام؛ ملیکا
|
|
| |
| دوشنبه 24 دی ماه سال 1386 |
| السلام علیک... |

اسلام علی الحسین
و علی علی ابن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
ایام سوگواری سالار شهیدان آقا امام حسین(ع) را به تمام مسلمین جهان تسلیت عرض
می کنم و ان شاءالله که در دعاهایتان این بنده ی حقیر را فراموش نکنید.
آمین یا رب العالمین |
|
| |
| شنبه 22 دی ماه سال 1386 |
| لالایی |
گفته بودی زود بر می گردی
آن قدر زود که ماهی ها هنوز بیدار نشده باشند
و من سالهاست کنار حوض خانه نشسته ام
وبرای ماهیان لالایی می خوانم... |
|
| |
| پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386 |
| دوست دارم |
دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم
دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم
دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم
دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم
دوست دارم هر چه هستم و هر چه باشم با تو باشم ...
|
|
| |
| چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386 |
| عشق... |
به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت: بازی.
به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.
به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.
به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت:عمر.
به عاشقی گفتند: عشق چیست؟
چیزی نگفت: آهی کشید و سخت گریست... |
|
| |
| شنبه 24 آذر ماه سال 1386 |
| پیچ |
زندگی چهار پیچ دارد:
تولد ؛ عشق ؛ ازدواج ؛ مرگ ؛
بر سر کدامین پیچ به انتظارت بنشینم؟... |
|
| |
| جمعه 16 آذر ماه سال 1386 |
| قلب |
همیشه به قلب هر چیز نگاه کنید و بدان بیندیشید. |
|
| |
| چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386 |
| فصل عشق |
فصل حقیقی عشق لحظه ای است که دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است و هیچکس دیگر نیز چون ما عاشق نخواهد بود...
|
|
| |
| چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386 |
| به خدا... |
اگر روزی وفای آدمیان
و پرواز ماهیان را دیدی
بدان که فراموشت کرده ام
پس بدان عزیزم
نه آدمیان وفا دارند
و نه ماهیان مجال پرواز
و بدان که...
خیلی دوستت دارم!
|
|
| |
| سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386 |
| یاد |
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه
دیوار اتاقش پر از عکس میشه
اما همیشه دلت واسه ی اونی تنگ میشه که نمیتونی
عکسشو به دیوار بزنی... |
|
| |
| جمعه 4 آبان ماه سال 1386 |
| من عاشق شدم... |
نمیدونم چرا! اصلا نمیدونم کی! اصلا نمیدونم چه جوری! ولی یه روزی؛ یه موقعی؛ تو یه لحظه
و یه جایی که تنهای تنها نشسته بودم ؛ حس کردم دلم تنگه. حس کردم نیازی دارم ؛ حس کردم
دوریش برام سخته ؛ حس کردم فقط اونو میخوام ؛ حس کردم جز اون کسی تو قلبم نیست ؛
حس کردم عاشقش شدم ؛ حس کردم...
چشمانم را بستم و تنهای تنها به او فکر کردم. در خیالم خیره در چشمانش بودم و دست در
دستانش. حسی عجیب بود و حالی خراب. آرامشی شگفت در من ایجاد شد ولی حالم اصلا
خوب نبود. در رویای خود به آغوشش کشیدم. گرمای وجودش ؛تب درون را شعله ور ساخت.
آن قدر گرم شدم که دیگر از خود بی خود شدم. دست و پایم ز هم در می رفتند و چشمانم
دیگر جایی را نمی دیدند. آن قدر حالم شگفت بود که ناگهان نقش بر زمین بستم ؛ ولی هرگز
رهایش نکردم؛
آغوش گرمش مدت ها گرما بخش روح و روانم بود...
|
|
| |
| پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386 |
| من ماندم و غم... |
من بودم و شب بود و شمع بود وغم؛
شمع سوخت ؛ شب رفت ؛ من ماندم و غم ... |
|
| |
| دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386 |
| من |
| پس هر گاه احساس تنهایی کردی...
این حقیقت را به خاطر داشته باش...
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست... |
|
| |
| پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386 |
| قطار زندگی... |

زندگی همچون قطار کهنه ایست که
هر دم مسافران خسته را پیاده می کند
آهای زندگی ....بایست!
می خواهم پیاده شوم...............................
|
|
| |
| پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386 |
| سنگ |
دیگر نه صدای هیچ پرنده ای
برایم دلفریب است
نه شکستن هیچ شیشه ای
دلم را می لرزاند .
هنوز یادم هست
سنگی که به پرنده زدی
شیشه پنجره دلم را شکست .
|
پرنده پر زد .
پنجره را بستم .
تیر و کمانت این بار |
|
|
| |
| جمعه 6 مهر ماه سال 1386 |
| مرداب |
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم! سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم ... گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...
|
|
| |
| دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386 |
| وقتی که من مردم |
وقتی که من مردم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند
چشم به راه مردم...
وقتی که من مردم مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند
سیاه تر از آنچه سیاهی است زندگی کردم...
وقتی که من مردم تابوتم را در یخ بپوشانید تا بجای آدمی
برای روزگارم گریه کند...
وقتی که من مردم دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند
به آنچه میخواستم نرسیدم...
وقتی که من مردم مرا به در یا بیندازید تا همه بدانند
در حسرت آزادی مردم...
وقتی که من مردم لباس قرمز برتن بپوشید تا همه بدانند
من عاشق مردم... |
|
| |
| یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 |
| دوست داشتم |
غرور را دوست داشتم در تو بود؛
صداقت را دوست داشتم در تو بود؛
زیبایی را دوست داشتم در تو بود؛
مهربانی را دوست داشتم در تو بود؛
پاکی را دوست داشتم در تو بود؛
عشق را دوست داشتم در تو بود؛
قلب پاک را دوست داشتم اما در تو نبود
قلبی خالی وجود نداشت که من در آن سکنا گزینم
قلب تو پر از تنفر بود... پر از تنفر... |
|
| |
| جمعه 2 شهریور ماه سال 1386 |
| تو جایی به نام بهشت زهرا... |
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم کن ... بهت قول نمیدم که میخندونمت .ولی می تونم باهات گریه کنم
...اگه یه روز خواستی در بری ...حتماً خبرم کن ،قول نمیدم که ازت بخوام وایسی .اما می تونم باهات بیام
اگه یه روز سراغم رو گرفتی ...و خبری نشد ...سریع به دیدنم بیا ...احتمالاً بهت احتیاج دارم
واما...
اگه یه روزی دلت برام تنگ شد
میتونی بیای و منو ببینی
منو ببینی
تو جایی به نام بهشت زهرا... |
|
| |
| دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386 |
| همدم |
می خواهم برای همه بگویم که بهترین همدم من کیست
می خواهم همه بدانند که من چه فرشته ای دارم
نازنینم با تمام وجود فریاد می زنم تا همه بدانند که من بهترین را دارم
بهترین دوست و بهترین همدم
|
|
| |
| چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386 |
| حس |
نمیدونم چه حسی دارم فقط میدونم یه حس خاصه حسی که تا حالا احساسش نکردم
حسی که نمیدونم خوب یا بده؟
شما آره خود شما که الان دارین این متنو میخونین بهم کمک کنین که بفهمم چه حسی دارم
میگین چجوری؟ خیلی ساده با دادن یه نظر... مطمئن باشین که میتونین کمکم کنین... |
|
| |
| یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386 |
| یک قدم تا خدا |
| گاهی اوقات یک مرگ سرد و ساکت بهترین هدیه ایه که میشه از خدا گرفت . |
|
| |
| جمعه 19 مرداد ماه سال 1386 |
| ای خدا |
دوست دارم داد بزنم یه داد به اندازه ی تموم دنیا
یه داد که همه ی دنیا رو پر کنه
داد بزنم و بگم،
ای خدا... ای خدا... ای خدا...
تموم عاشقارو به هم برسون... |
|
| |
| دوشنبه 15 مرداد ماه سال 1386 |
| شراب عشق |
عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت : من دیگران را به سلامی با هم آشنا می کنم تو به نگاهی.
من به دروغی دیگران را از هم جدا می کنم تو با مرگ... |
|
| |
| چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386 |
| واقعا دوست دارم... |
سلام میدونم که بالاخره یه روزی میخونیش حالا میخوام حرف دلمو بهت بگم در حالی که تو حتی صدای منو هم نمیخوای بشنوی اما اینو جدی میگم
واقعا دوست دارم... |
|
| |
| سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386 |
| یاد تو |
یاد تو نمیره بیرون از ذهنم یه لحظه...
خوشحال باشین |
|
| |
| دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386 |
| فقط گریه کن ای همدم من |
برای سال ها می نویسم....سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند..
..افسوس که قصه ی مادر یزرگ درست بود.... همیشه یکی بود و یکی نبود...
|
|
| |
| یکشنبه 7 مرداد ماه سال 1386 |
| م |
زندگی زیباست، نه در رویا. بوسه زیباست، نه برای هوس. پرنده زیباست، نه برای قفس. دوست داشتن زیباست، نه برای لمس کردن، بلکه برای حس کردن.
|
|
| |
| شنبه 6 مرداد ماه سال 1386 |
| بهترین داستان |
روی تخته سنگی نوشته شده بود:اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتراست برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم.
|
|
| |
| شنبه 6 مرداد ماه سال 1386 |
| حرف |
|
یک نصیحت : مواظب خودت باش !
یک خواهش : اصلاً عوض نشو !
یک آرزو : فراموشم نکن !
یک دروغ : تو رو دوست ندارم !
یک حقیقت : دلم برایت تنگ شده است !
عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود
|
|
| |
| شنبه 6 مرداد ماه سال 1386 |
| یک روز |
| گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را... تو گل ناز منی از دور میبوسم تو را
می خواهی بدانی بر عشقت عشق پاکت تا چه اندازه وفادارم؟تا این اندازه که اگر تمامی وجودم را بسوزانی و اگرتمام امیدم را به نا امیدی مبدل سازی اگر چشمانم را با نگاهت کور کنی و اگر آرزوهایم را بدست طوفان یغماگربسپاری اگر دستانم را در دست جاودان غم و جدایی بسپاری اگر تنم را به شلاقهای کوبنده روزگار هدیه کنی.
خداوند به تمام پرندگان دانه می دهد اما آن را درون لانه اش نمی اندازد
وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است عشق گوش کردن نیست بلکه درک کردن است عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است |
|
| |
| جمعه 5 مرداد ماه سال 1386 |
| تو |
وقتی آمدی نفهمیدم که آمد...
وقتی رفتی فهمیدم که رفت... |
|
| |
| شنبه 30 تیر ماه سال 1386 |
| عاشق |
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه...
|
|
| |
| چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386 |
| زندگی من |
سه ، دو ، یک ... سوت داور بازی شروع شد دویدم ... دست و پا زدم ... غرق شدم.... دل شکستم ... عاشق شدم ... بی رحم شدم ... مهربان شدم ... بچه بودم ... بزرگ شدم ... پیر شدم ... بازی تمام شد ... زندگی را باختم...ولی آخر بهش نرسیدم...

|
|
| |
| شنبه 23 تیر ماه سال 1386 |
| درد دل |
من همونم که همیشه غم و غصه ام بیشماره٬ اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره...
این منم که خوبی هام رو کسی هرگز نشناخته٬ اون که در راه رفاقت همه ی هستیش رو باخته...
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن... |
|
| |
| چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386 |
| نمیدونم... |
چی میشه اون نگاهت واسه همیشه مال من شه؟ چی میشه آغوش گرمت واسه همیشه پناه من شه؟ خدایا چی میشه آرزوهام خط نخورن، آخه چی میشه اگه دستامون همیشه چفت هم بمونن. تو خدایی، تو کریمی، تو رحیمی...من همینم که می بینی.هیچی ندارم جز یه عالم شرمندگی.ولی به خدا تو خدایی، تو کریمی، تو رحیمی...
ریزه ریزه های شادی ام را
پرپر حس شیرین بودنم را
پدرانه نثار سطل زباله میکنی.
آری...زندگی کلکسیون پروانه های سوزن شده است.
|
تا حالا به کفشات نگاه کردی ؟
۲ تا عاشق .. ۲ تا همراه .. ۲ تا دوست
همیشه باهم هستن .. تو بارون .. تو برف .. تو سختی ها
بدون هم نمی تونن زنده بمونن
کاش آدما یکم از کفشاشون یاد بگیرن
|
|
|
| |
| شنبه 16 تیر ماه سال 1386 |
| امتحان عشق |
در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید !
یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند !
و برگه سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد !
عشق تو نوشتنی نیست
در برگه ام ..کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم !
وقت تمام است .
برگه ها بالا................. |