X
تبلیغات
رایتل
اوووووووووووووووووو ...اینو
  
 من علی نمیدونم چی بگم خودتون ببینین بهتره...
 
آرشیو
 
جمعه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1386
حرفهایی از سر مستی عشق تو

چقدر کاش می دانستیم زندگی کوتاست کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای .........

 

مدر این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه ی پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است؟ اما ای کاش همه ی این محکومیتها زیبا را می پذیرفتند. ای کاش ....

 

دوش آمدی به خانه و آرام در زدی
دست مرا گرفتی و زخمی دگر زدی

من باورم نبود ز مستی و التهاب
وقتی مرا شکستی و حرف سفر زدی

رفتی و پر زدن از یاد من برفت
دستم رها بکردی و شادانه پر زدی

چشمم چه تشنه به دیدار روی تو
نیک آن جواب که بر این چشم تر زدی

بعد از تو می گذرد روزی هزار سال
آن روز مرده باد که به قلبم تبر زدی

اکنون بگو گه رفتن "به من چرا
گر قصد پر زدنت بوده سر زدی"؟

 

با خودم عهد بستم باردیگرکه تورا دیدم،بگویم ازتودلگیرم ولی بازتو را دیدم و گفتم:

بی تومیمیرم

اگه یه روز دیدی که تموم درخت های کوچه و محلتونو بریدن اصلا ناراحت نشو ...

چون هنوز منو داری که بهم تکیه کنی

جنگل خودش را با درخت تعریف می کند دریا خودش را با آب کوه خودش را با سنگ

من خودم را با تو

چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش.. دوست دارم

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرمی مرا دارند به آسمان گفتم پاکیت را به من بده گفت چشمانش پاکی مرا دارند از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت قلب تو به اندازه اقیانوس است و آرامشش تا ابد می خروشد.در مقابل دستان گرمت؛ پاکی نگاهت و بزرگی و ارامش قلبت چیزی ندارم تا تقدیمت کنم جز قلبی که به عشق تو می تپد

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی

خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

پرارزش ترین چیز در زندگی این نیست که چه چیزی داریم بلکه این است که

 چه کسانی را داریم

چه شریف است دل غمگینی که اندوهش مانع از آن نمی شود که با دل های شاد

سرودی سر کند

عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز گردد

زندگی چون قفسی است قفسی تنگ ، پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم پرواز...............

نمیگم که برام قدر یه دنیا عزیزی چون دنیا یه جایی تموم میشه... نمیگم که مثل گلی چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیگم که سیاهی چشامت مثل شب پر ستاره است چون شب هم پایانی داره... نمیگم مثل آب پاک و زلالی چون آب همیشه پاک نمی مونه... نمیگم دوست دارم چون که........ من اصلا دوست ندارم

پروردگارا! در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود

 رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند

دیگه نه زنگ بزن، نه اس‌ام‌اس بده، نه با من حرف بزن، آخه رفتم دکتر، گفته: قند دارم و نباید به عسلی مثل تو نزدیک بشم

چیزی بنویس که ارزش خواندن را داشته باشد یا کاری بکن که ارزش نوشتن داشته باشد

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه تنها سعی کن او را فراموش کنی

ماه نمی دونست چه جوری بتابه از روی دست تو دید و بلد شد خورشید که دید نوری ازش نمی خوای رفت بالای قله و با تو بد شد دریا که دید موج موهات از اون نیست غرشی کرد و ته دل حسود شد آسمون از غم که تو رو زمینی تا همیشه رنگ چشاش کبود شد گل که دونست خزون واسه تو هیچه رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد درختی که تو از پیشش رد شدی انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد .عزیز دلم حالا بعد از همه ی این حرفها نمی خوای بگی کجایی؟

 


 

 

 

 

 

از دست زمانه خون دل ها 

از دست زمانه خون دل ها خوردم

چون برگ خزان فتادم و پا خوردم

گفتند که بچه عاشقی کار تو نیست

کردم! و چو کاغذ از وسط تا خوردم!

خوردم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
اونایی که دیدن: 110916


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها